داستان 2 : فصل زمستان است . هوا سرد است . دست هایم بی برگ و بی گل ، خشک شده اند . دانه های سفید برف دست های خشکم را زیبا کرده اند . به هر حال فصل زمستان است . بچّه های محلّه هر وقت برف می بارد زیر دست هایم می ایستند تنم را تکان می دهند تا دانه های برف روی سرشان بریزد. گاهی هم برف ها را از روی دست هایم برمی دارند و در مشت خود فشار می دهند و توپ های برفی می سازند و بازی می کنند. من منتظر فصل ........................................
فرزندان عزیزم داستانت را تا آخرین خط ادامه بده و در خط آخر داستان را با کامل کردن این جمله تمام کن .
من یک ............. هستم .
نیک اندیشان نخبگان ...
ما را در سایت نیک اندیشان نخبگان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت: 6:25